تبليغاتX
بوف ِ خور

بوف ِ خور

دریافت ٍ خون ٍ بیگانه آسان نیست. از سرسری خوانان بیزارم ...

نگاهی به آسمان

فضا ، آبی رنگ است و پرنده ها در آن پرواز می کنند
ورنر هایزنبرگ 
بعضی از جمله ها یا کتاب ها فلسفه نیستند که فقط عقل آدمی را نشانه بروند. ادبیات محض هم نیستند که احساسات و هیجانات آدمی را تحریک کنند..کتاب ها و جمله هایی که بین این دو دسته هستند ،مستقیما روان آدمی را تغذیه می کنند و قوت جان انسان می شوند.
چند ماه قبل بود که در کتابی ، جمله ای را از ورنر هایزنبرگ فیزیکدان خواندم که بعد از این چند ماهی هم که ازخواندنش می گذرد ، یادآوری اش ، شور ، ترس ، هیجان و عظمت بی مانندی را در رگ هایم تزریق می کند.
عظمت و بی کرانگی فضا،سیاهی بی انتها،انفجار مهیب ستاره ها و هزار سوالی که انسان با چشم های گریان ، به دلیل بزرگی آسمان بالای سرش از او می پرسد  و مطلقا هیچ جوابی نمی شنود از یک طرف ، و سادگی بی حد و حصر تشبیهی که شور زندگی را فریاد می زند از طرف دیگر، تناقضی عجیب و شور انگیزی را در ساختار این جمله به وجود می آورند .این جمله به ظاهر ساده ، عظمتی دارد که روح بالغ شده درک می کند ولی حقیقتا از وصفش عاجز است...
.
.
.


فضا ، آبی رنگ است و پرنده ها در آن پرواز می کنند
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:38  توسط بوف ِ خور  | 

پسرک ،به دنبال چه می گردی !؟


امروز جراتش را یافتم . شاید به خاطر آنکه تصمیم گرفته ام خودم را محاکمه کنم .در این چند سال هیچ وقت توان باز کردن این نامه را پیدا نکرده بودم . شاید نمی خواستم چهره ی به نظر پر صلابت و قوی اش در ذهنم عوض شود. شاید من هم اسطوره ای می خواستم تا در چهره اش ، تکه های وجودم و آرزو ها و آرمانهایم را متجلی شده بیابم . اگر بخواهی صادق باشم ، از آن نامه می ترسیدم ،نه از خودش ، که از کلماتش....

امّا گاهی اوقات که در میان دو کرانه ی خودآزاری و کنجکاوی معلّق می شدم ، همچون زن عاشقی که به بستر معشوق از دست رفته ی خویش می خزد تا بوی او را دریابد ... به پس زمینه های ذهن خویش می خزیدم ، نگاهش را تصوّر می کردم ،گرمای نفسش را باز می جستم و خودم را در سکوت نبودن این همه سالش کش می دادم تا آنکه شاید فقط بتوانم او را درک کنم و بفهمم که چه چیزی درآن نامه نوشته شده است..نامه که نه .. شاید بهتر باشد که اسمش را وصّیت نامه گذاشت .. وصیت نامه ای از کسی که خاطره هایش مانند تمام خاطره ها، عشق ها،امید ها و آرزوها در حکم بندهایی نامریی هستند که گاهی اوقات در اوج احساس آزادگی و آرامش، مانند کسی که بیماری آسم به او حمله کرده باشد و یا مانند کسی که به ناگاه مورد حمله صرع قرار گرفته باشد،وجودم را به چهارمیخ می کشند و ناگاه لحظه ای چنان در یک خلا ناخواسته فرویم می برند که حتی نام خویش را از یاد می برم و ثانیه هایی چنان لشگر اماها، اگرها و نبایدها و آرزوها تاج و تخت عقل و هوش مرا به تاراج می برند که درد در رگانم و حسرتی در جانم می پیچد

از هر دری سخنی بود . هر صفحه اش رنج نامه ای بود وصف ناشدنی ...

......" آنها راست می گویند. من موجودی مزخرف و به درد نخور و بی مصرف هستم چون که هیچ گاه با قواعد آنها بازی نکرده ام ..همیشه دوست داشتم جور دیگری بازی کنم شاید برای آنکه از متفاوت بودن لذت می بردم ..اما حال که به آخر خط رسیده ام می دانم که فریب خورده ام. می دانم که زندگی تنها یک قانون حقیقی دارد ... هر کسی که شروع به بازی کند، دیر یا زود از آن بازی دست خواهد کشید.. شکست یا پیروزی مسخره است چون که حکم همه ی ما را مرگ امضا می کند. برای همین دیگر هیچ چیزی مهم نیست .. نه زندگی ام اهمیت دارد و نه تنهایی ام و نه احساساتی که یک روز پسوند عاشقی دارند و روز دیگر پسوند نفرت...چون همه ی آنها حاصل یک بازی مسخره و پوچ اند "....

وصیت نامه را که خواندم چند ثانیه ای در خلصه فرو رفته بودم. باید چه می کردم !؟ خاطره اش کافی بود، برای یک عمر خونآبه خوردن و حسرت کافی بود... وقتی که به خودم بازگشتم تصمیم به خودکشی گرفتم ...

کاغذش را چهارلا کردم و به عرض، روی میز نهادم و مانند روشن کردن شمع تولد،چهار گوشه اش را به آتش کشیدم و دود شدن و خاکستر شدنش را با چشمانم پی گرفتم ... توده ای جامد و سیاه را به سطل آشغال می افکندم و به آزادی دود غلیظ برآمده از آن غبطه می خوردم ... که ناگهان با بغض آن همه سال گفتم :

"پسرک ..تولدت مبارک"

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 18:53  توسط بوف ِ خور  | 

زیبایی ها و بغض های فرو خورده از نوعی دیگر

1

فرق بین دو کلمه ی "خرگوش" و حیوان" چیست !؟

"خرگوش "مفهوم "حیوان" را درون بطن خودش دارد ولی "حیوان" ، اشاره به خیل کثیری از جانداران می کند که خرگوش نیز جزئی ازآنها است.

 اگر کسی کلمه ی خرگوش را درک می کند ، به دلیل این است که می داند "حیوان" به چه معناست .(دانستن مفوم حیوان مقدم است برای فهمیدن مفهوم خرگوش) ولی عکس این مطلب درست نیست و برای فهمیدن مفهوم و تصور "حیوان" ، احتیاجی به دانستن مفهوم "خرگوش " نداریم.

پس کلمه ی "حیوان " اشاره به مفهومی می کند که کلیت بیشتر و کاملتری نسبت به کلمه ی "خرگوش" دارد و خرگوش یک جنبه از مفهومی کلی مثل " حیوان" را نمایش می دهد و "حیوان " ، وجه اشتراک بین تمامی مفاهیمی ا از نوعی خاص است.

مفاهیم کلی که ناظر بر کلیات هستند و به آنها اشاره می کنند اصولا جایگاه بلندتری نسبت به مفاهیم خاص دارند. چون که تصور مفاهیم خاص را در در نهادشان به صورت استتار شده دارا هستند.

2

ما برای ارتباط با دیگران از کلمات استفاده می کنیم. صرف نظر از معنا و یا شکل کلمات ، این کلمه ها همگی در آوای حروف و هجاهای کوتاه و بلند با یکدیگر اشتراک دارند. 

موسیقی هنر آواها و هجاهای کوتاه و بلند است.کلمه ها فارغ از زبان و فرهنک و جغرافیای زندگی ، در آواها و هجاهای کوتاه و بلند با یکدیگر اشتراک دارند.

به همین دلیل  موسیقی ، هنری کلّی تر و مجرّدتر نسبت به سایر هنرهای کلامی مثل داستان و شعر است و به خاطر همین قضیه ،هم ناظر به مفاهیم کلامی است و هم باعث آفرینش مفاهیمی  می شود که شاید هیچ گاه ، در حد توانایی هنرهای کلامی نباشند یا توانایی اش برای انسان وجود نداشته باشد تا آنها را به زبان بیاورد.


به همین دلیل است که هاینریش هاینه در مورد موسیقی می گوید:

وقتی که کلام باز می ماند ، موسیقی آغار می شود.

 

تکنوازی سه تار زیبای احمد عبادی درآواز ابوعطا را از اینجا دانلود کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:10  توسط بوف ِ خور  | 

خوشتر آن باشد که سّر دلبران .....

 

کریستین بوبن / رفیق اعلی

من با تو مخالفت نمی ورزم٬ چرا که برای مخالفت ورزیدن باید خانه ای مشترک و زبانی مشترک و علایقی مشترک داشت و ما دیگر هیچ چیز از این دست نداریم. تو خود این را خواستی. این آخرین دستیاری تو و واپسین کار پدرانه ات بود.

کریستین بوبن / رفیق اعلی

حقیقت٬ در شناختی نیست که از آن پیدا می کنیم٬ بلکه در نشاطی است که به ما ارزانی می دارد. حقیقت چنان نشاطی است که هیچ چیز را توان فرو نشاندن آن نیست٬ گنجی است که حتی مرگ٬ این زاغ / کج دست را یارای ربودن آن نیست.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:45  توسط بوف ِ خور  | 

سوگ نامه

 انسان عادت دارد که برای فرار از مشکلات ،همیشه  پناه بر چیزی و یا کسی ببرد! کسی خدا را پناهگاه می کند...کسی علم را .. کسی هنر را ....و کسی معشوقش را حتّی اگر خیالی باشد !( شعرا این را خوب می دانند !!)

انسان به خاطر حفظ همین پناهگاه می جنگد تا آنکه سقف آرامش خود را داشته باشد و آن را از دست ندهد! گاهی وقتها اگر شرایط معامله به نظر خوب باشد ، سقف های خودشان را هم با یکدیگر معامله می کنند..گاهی آغوششان را ...بعضا محبّتشان را !!  

امّا وقتی که به تناسب آغوش های همدیگر و کیفیت آن نگاهی نیندازند و یا کمتر توجه کنند و به قولی به مرور زمان کشف کنند که دو زوج  ناهمگون هستند ، روزی خواهد رسید که می خواهند انتقام این را از هم بگیرند که " چرا دیگر تنها نیستند"تا آنکه آغوش خود را در جای دیگری حراج کنند . در این مواقع حس می کنند که تعهدشان به یکدیگر  کمرشان را می شکند!

واقعیت اینجاست که این دوستان حاضر هستند که به خاطر خواسته های خودشان بجنگند. چنان هم می جنگند که خون جلوی چشم هایشان را همیشه  می گیرد !! به خاطر همین خوب نمی بینند زیرا که چشم هایشان به دلیل آن خون نه سویی دارد و نه نوری !  متاسفانه فراموش می کنند که هیچ خواسته ای نیست که به خاطر آن همه کار کرد و به خاطرش همه جوره جنگید. چه عشق باشد .. چه انسان باشد ... چه دوست داشتن باشد...و چه هر چیز دیگری....زیرا که به هیچ چیز با دقّت نگاه نمی کنند ! که اگر با دقّت بنگری،چیزی ارزش آن را ندارد که به خاطرش همه کار بکنی و اگر چنین کنی تا چیزی را به دست بیاوری ، شاید به خاطر چیزی که نداشته ای ، تمام چیزهای ارزشمندی را هم که داشته ای ، در یک لحظه ببازی ! ...آنها  فقط می خواهند چیزی را به عنوان پناهگاهشان به دست بیاورند و هیچ گاه ازخودشان نمی پرسند :

به چه قیمتی !؟

برای همین روزی چشم هایشان که از خون پاک شده را باز می کنند و می بینند که پیروز شده اند ولی دستانشان هنوز هم خالی است ! زیرا که تکّه ای از وجود خودشان را باخته اند تا چیزی به دست بیاورند نه همسنگ آن ! 

فکر می کنم که این دوستان، برای آنکه از چاله ی تنهایی در آیند ، یا از نیازهای جنسی یا زجر زیاد ناشی از درگیری با خویشتن رها شوند ، خودشان را با پای خودشان ، در چاهی می اندازند که گاهی وقت ها آنقدر عمیق است که دهانه ی آن چاه  در اعماقش، مثل شکاف یک میلی متری به نظر می رسد ! امیدشان هم در ته آن چاه خودخواسته، همیشه بر این است که مثلا شاید کاروانی از آن حوالی عبور کند و آنها را از چاه بیرون بیاورد. شاید دست بر قضا آنها هم روزی عزیز مصر شوند !! یا آنکه پری دریایی ! 

وقتی که دختر هنرمند و شاعری دست در دست پسری می گذارد که از هنر تنها چیزی که یاد گرفته و به یاد دارد ، پیدا کردن راهی برای خالی کردن عقده های سرخورده ی دوران نوجوانی و جوانی است و یا وقتی که مرد شریف و قدّیسی دست در دست یک مادّه غاز می گذارد، یا کسی که شیروار در جستجوی حقیقتی می رود امّا وقتی که حقیقت کوچکی را یافت و نامش را عشق نامید ، بر اوست که موش شود !  آرزو می کنم که  ای کاش  زمین برخود بلرزد !

هرجور که حساب می کنم اینطور روابط چیزی جز از چاله به چاه افتادن ، به امید آنکه روزی همه چیز بر وفق مراد شود نیست !!  انسان حاضر است که کلیت خودش را برای نجات از یک چاله قربانی کند به امید آنکه فقط زجر کمتری بکشد و راحت تر زندگی کند !

و این دردناک است ... 

تقدیم به دوستان عزیز :
و.ر

پ.ا

ک.ل

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 2:29  توسط بوف ِ خور  | 

حکایت تنهایی

آنهایی که پخته تر از من هستند ، به آدمی مثل من در حکم سنگی نگاه می کنند که پایشان را به درد می آورد. آدمی که با سوال هایش ، سکوت و خلوت آفرینندگی شان را به هم می زند. آنهایی هم که خام تر از من هستند جز به هم زدن آرامشم با سوال ها و تعریف ها و انتقاد های عجیب و غریب و کارهای بلاهت بارشان، چیزی به من اعطا نمی کنند. مثل مگسانی می مانند که خوب نیش می زنند و جای نیششان خوب به جای می ماند ! معدود کسانی را که می شناسم و در سطح من هستند ، آنقدر در فضا و زمان زندگی شان پیچیده شده اند که نه فرصت دیداری است و نه مجال صحبتی...  گاهی با آنها هم نمی توان صادق بود چرا که در نگاهت ، افقی را می ستایند که در چشم هایت طلوع می کند . نمی توان با آنها از دردهایی گفت که روحت را به انزوا می کشد. اگر عادت کنی که همیشه از آن دردها برایشان بگویی، چند باری برایت دلسوزی می کنند و بعد از آن ، تو را به راحتی کنار می گذارند. استدلالشان هم همیشه این است  که این انسان ، مریض است . مریض بودن اصلا سرنوشتش است. ولی ما نمی خواهیم مریض باشیم...ما آن افق را از او می خواستیم و حالا که دیگر چشم هایش آن نور را برایمان ندارد و در مقابل سیاهی هایش به کم سویی می زند ،  بگذار به سرنوشت خودش باشد ، بپوسد ، بمیرد ... چه اهمیتی دارد !؟

 دیری نیست که به این نتیجه رسیدم ؛ آدم وقتی که خدا باشد می تواند از تن پوش های خودش عاری نداشته باشد که اگر تن پوشی نداشته باشی ، دوستانت به سبب آن تو را سر به نیست می خواهند !

اینگونه است که روزگارم در تنهایی می گذرد. بی آنکه نه کسی باشد که از اعتراف به خفایای روحم در مقابلش ، احساس شرم و سرافکندگی کنم....نه کسی که تاب و تحمّل من را داشته باشد و نه کسی که بتوانم تحمّلش کنم.

هر روز که می گذرد بیشتر به این نتیجه میرسم که تنها رفیق و دوست واقعی آدم ، فضیلت و کاری است که عمرت را به پایش ریخته ای که اگر نامی از تو به یادگار بماند به خاطر آن یادگار می ماند. هر چند اگر خورشید چند بار بالای بام بیفتد و پشت دیوار همسایه غروب کند ، دیگر کسی قاب های عکست را هم گردگیری نمی کند ولی چه می شود کرد. باید به گونه ای خود را در این چند سال دنیا فریب دهیم تا روزی که قرار به مردن شد ، دلمان خوش باشد که به درد چیزی خورده ایم !

تنها امید مقدّسی که در دلم بازمانده این است که اگر در راه کار و فضیلت هایم ، سقوطی انتظارم را بکشد ، پرنده ای سبک جان از سقوط من ، اوج گرفتن را بیاموزد.



من به راه خود باید بروم

کس نه تیمار مرا خواهد داشت


در پر از کشمکش این زندگی حادثه وار

گرچه گویند نه

هر کس تنهاست


آنچه می دارد تیمار مرا کار من است...

صبح که هوا شد روشن

هر کسی به جا خواهد آورد مرا


کز چه ره رفتم و از بهر چه ام بود عذاب

نیما یوشیج

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:1  توسط بوف ِ خور  | 

در باب شاکران

 
در فرنگستان بر خلاف ایران، هرگاه که از مغازه ای خرید می کنید ، صاحب مغازه و یا فروشنده به خاطر خریدتان، از شما تشکّر می کند ...
چرا  !؟
به دلیل آنکه شما با خریدتان ، ادامه ی بقای آن مجموعه را در جامعه فراهم کرده اید !
.
.
.
 
روی سخن من با هنرمندان و فضیلتمندان گوشه نشین نیست که برای آفرینش خدایی دیگرگونه به خلوت رفته اند !
روی سخن من با کسانی است که دور شدن از دیگران را دور شدن از خودشان می دانند! خود را گوسفندی در گله می دانند !
اگر فرض کنیم که بنده نیز جزو این دسته هستم ....
من و شما  هرکداممان فضیلتی و یا هنری داریم . برای  حفظ بقای خودمان در جامعه ، آن را پیش کش می کنیم تا محبّت خریداری کنیم و یا می فروشیم تا پولی بدست بیاوریم !
در هر حال مجبور هستیم برای حفظ بقای خودمان ، فضیلت خودمان را جایی و به گونه ای خرج کنیم ! ون که گوسفندان این گلّه هستیم !!
اینکه کجا این فضیلت باید خرج شود، به عهده ی خود فضیلتمند است ! امّا اینکه کسی فضیلت فروشی در جایی می کند که کسی خریدار فضیلتش نیست، حرجی بر هیچ کس نیست! چه مخاطبین بی شعور باشند چه احمق باشند و چه هر چیز دیگری، اگر مخاطب و یا مشتری ،جایی به نظرش پیتزای خوبی نداشته باشد ،هیچ گاه به آنجا رجوع دوباره نخواهد کرد !
اگر فضیلت ما مشتری نداشت ،مثل مغازه ای که مشتری ندارد و محکوم به فناست ، وضعیت ما می شود شبیه به  گوسفندی که  از گلّه دور افتاده و به خاطر همین دلیل  امکان آن که  گرگی آن را بدرّد ، وجود دارد !
حال باید چه کسی از چه کسی تشکّر کند !؟ چه کسی  وظیفه ی بیشتری بر گردن خودش نهاده است !؟
هنرمکندان گرامی ، شعور و احترام مخاطبین خودتان را حفظ کنید. چون که این مخاطبین شما هستند که به شما هویت می  بخشند.
آیا مردمی که با خریدن خدمات  و یا قبول کردن پیش کش  فضیلتمندان وهنرمندان ، به آنها اجازه ی  دوام بقای خودشان را در جامعه می دهند ، به آنها احساس مفید بودن را تزریق می کنند باید از فضیلتمندان وهنرمندان تشکر کنند و یا قضیه بالعکس است !؟
نیچه می گفت :
چیزی را از کسی قبول نکنید ، امّا  هنگامی که قبول کردید ، بر سرش منّت  هم بگذارید !
 
 
 
با عشق تمام ....
تقدیم به هنر فروشان !!! و خادمان گرامی !!!  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 23:26  توسط بوف ِ خور  | 

خاطرات کوتاه من ... حکایت نوروز

هر سال نزدیک نوروز ، درخت حیاطشان که کرم به جانش افتاده ، به داخل اتاق پسرک سرک می کشد و برگ هایش را می شمرد. همان درختی که از آن سال که سیب هایش را کرم خورد ، دندان های شیری پسرک سال به سال نزدیک عید ، سیاه شدند و افتادند داخل تنگ بلور ! برای همین ماهی هایش از غصّه دق می کردند و می آمدند روی آب ! 

هر سال دلش می گرفت. چون ماهی نداشت و تمامی بچه های مدرسه از ماهی هایشان می گفتند. ولی مرگ ماهی ها  درد پدرش را سال به سال تسکینی می شد تا کبابشان کند و برای دندان پسرش ، چیزی را قاتق نان کند.  پسری که مادربزرگ می خواست دکتر شدنش را ببیند ، با بچه هایش بازی کند و قرار بود با اتومبیل به دنبالش بیاید و او را به پارک ببرد. مادربزرگ  اینها را به او می گفت ، او را می بوسید و انگار همه ی غصّه ها تمام می شد

چند سالی به همین روال، تنگ خالی آب را در حسرت ماهی قرمز گذراند. تا آنکه یک سال ، دندان های عقلش درد گرفتند و دردشان ، زد به سرش ...

با خودش گفت :

ماهی  ندارم ... ماه که دارم

خوشحال تنگ آب را برداشت و به حیاط دوید تا آن را پر از آب کند  و بعد ، عکس ماهش را  که داخل حوض قاب شده بود انداخت داخل تنگ بلور !

ولی چیزی در دستش سنگینی کرد و ناگهان تنگ آب از دستش افتاد و شکست و آبرویش پیش پای درخت سیب رفت ! گیج شده بود و ناراحت  .. نمی دانست چرا چنین شده ! 

ولی وقتی که ماهش پرید و آرام رفت پشت درخت ایستاد و در آسمان خودنمایی کرد ، ناگهان فهمید....

مگر می شود ماه را داخل تنگ آب زندانی کرد !؟

چند ساعتی به نوروز مانده بود . پدرش بلند بلند برگ های سبز و زردش را می شمرد و او خیره خیره به مادربزرگ نگاه می کرد. مادربزرگ از وقتی که به بیمارستان رفت ، باغ بلورش را هم برد . وقتی هم که برگشت ، کرم های همان درخت زیر خاک به جانش افتادند ... همان درختی که بین او و ماهش ، خطّ  نسبت کشیده بود ....

بغض آن همه سال در گلویش شکست .

قلم را از روی میز برداشت و روی کاغذ نوشت :

.

.

.

از آن سال یا من به نوروز نمی رسم یا او به من ... اصلا داریم هر سال از هم دورتر می شویم ...

مادر بزرگ ..... چرا دروغ گفتی ... چرا !؟



3:30بامداد روز دهم فروردین 88

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:41  توسط بوف ِ خور  | 

شطحیات -2 (حکایت نوروز)

من و تو هیچ گاه یکدیگر را نخواهیم شناخت
.
.
روحش شاد ... این را مادر بزرگم می گفت ...


ب
ه شهر نگاه می کنم. در حالی که من ناهار می خورم ،  تو خوابیده ای ، سربازی از این شهر ماشه را می چکاند، پسری در فکر پولدار شدن است و دختری در فکر مهمانی شب است ....
می بینی ؟
به همین سادگی آدم های این شهر چنان در فضا و زمان پیچیده شده اند که حتّی ثانیه ای همدیگر را نمی بینند
زمان همیشه آنها را دور می زند ولی  آنها ...همیشه بر سر زمان کلاهی می گذارند و به روی آن کلاه
 شمعی !
 با شادی شمع ها را فوت می کنند تا بی کسی شان را برای سال بعد کف بزنند !





بهروز عبّاسی
چهارم فروردین سال 87
ساعت 1:30 بامداد
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 0:25  توسط بوف ِ خور  | 

نسبت شرلوک هلمز و اسطوره ( استوره )

هنوز شرلوک هلمز برایم یک اسطوره ( استوره ؟! ) است. هرچند که سالهاست دیگر داستان هایش را نخوانده ام. امّا فکر کردن به  تیز بینی، اخلاق گرایی و نحوه ی نگاهش به معمّاهایی که با هر ماجرا در مقابل چشم هایش ظاهر می شد، برایم هنوز هم جالب است.

شرلوک هلمز در نگاهم نمونه ی بارز یک انسان اسطوره ای ( استوره ای؟! ) است. چرا که اخلاقیاتی مثال زدنی دارد، تواضعی دل انگیز دارد و با تعقّل گرایی شدید، تیزبینی و تمام احساساتش به مسائل نگاه میکند و هنگامی که در حیطه ی مسائل مورد نظرش به دانش کافی رسید، بال پرنده های بینش و شهودش باز می شوند و به زیبایی برای حلّ معمّاها پرواز می کنند. ولی مهمترین چیز در مورد او ، این بود که عاشق حقیقت بود

امّا او هم احساس تنهایی می کند. این را رابطه ی احساسی اش با سازش بیان می کند.

شرلوک هلمز خطاب به واتسون پس از حلِّ معمای اشراف زاده ی مجرد:

«صندلی ات ر اجلو بکش و ویلون مرا بده ،چون تنها مسأله ای که هنوز باید حل کنیم این است که چطور این سر شب های غمبار پاییزی را به شکل دلپذیری به سر آوریم .»

امّا جنس تنهایی او وقتی که با واتسون صحبت می کند خودش را نشان می دهد ....

هولمز خطاب به واتسون:

 « دست بردار دوست من ! برای مردم ، برای قشر وسیعی از مردم که چشم تیزبین ندارند و نمی توانند پارچه باف را از دندانش و حروف چین را از شست چپش بشناسند ، نکات ظریف تر، تجزیه و تحلیل و استنتاج چه اهمیتی دارد؟ »

از اینکه بسیاری از اطرافیانش، این تیزبینی را نمی توانند درک کنند و چنین چیزی را به تمسخر می گیرند زجر می کشد. او از این ناراحت است که دیگران توانایی هایش را درک نمی کنند و برای همین احساس تنهایی می کند.

اخلاق گرایی و تواضع هلمز هم برایم جالب است. او هیچ گاه از توانایی اش به عنوان یک ابزار برای خودستایی استفاده نمی کرد. در هیچ کدام از ماجراهایش فخر فروشی به تیزبینی و تعقّلش نمی نمود.

او مثل دریا نبود که در مقابل چشم های گاومیش هم خودنمایی می کند. نمی خواست در مقابل مردمانی که نکات بارک تر و تجزیه و تحلیل برایشان اهمیتی نداشت خود نمایی کند. برای همین  افتخار حلّ  نود درصد پرونده هایش را به اسکاتلندیارد واگذار می نمود.او ترجیح می داد به دور از صدای تشویق دیگران، کنار ساحل قدم بزند و با ذرّه بینش به گوشت ماهی ها و صدف هایی که کنار ساحل افتاده بودند دقیق شود.

این خصوصیت او را واقعا ً می ستایم.

وقتی که به زندگی بسیاری از هنرمندان و دانشمندان جهانی و به خصوص ایرانی نگاه می کنم، می بینم که هلمز در مقابل آنها یک اسطوره ( استوره ؟! ) است.

بسیاری از هنرمندان و دانشمندان فقط برای شنیدن صدای تشویق دیگران کاری را انجام می دهند.بعید می دانم که عاشق حقیقت باشند. بسیاری از آنها ، به خودستایی دچار شده اند و در مقابل چشم گاومیشانی که از دریا فقط چند قطره آب را طلب می کنند با انجام دادن کارهای عجیب و غریب خودنمایی می کنند.

فکر نمی کنم که این هنرمندان و دانشمندان ، جویای حقیقت باشند، بلکه جویای هویت خودشان در چشم دیگران هستند.  اگر به دنبال حقیقت بودند، شاید مانند هلمز، اسطوره ای ( استوره ای ؟! ) جاودان می شدند. همان طور که نیوتن شد. کسی که هویتش را در مقابل اقیانوس بی نهایت حقیقت  پیدا کرد و با تواضعی مثال زدنی، خودش را به کودکی تشبیه کرد که از پیداکردن سنگریزه ها و صدف های زیبا ، در مقابل اقیانوس بی انتهای حقیقت خوشحال می شود.

همانگونه که گوته تبدیل به اسطوره ( استوره ؟! ) شد . کسی که در زندگی نامه ی خود نوشته اش، شعر و حقیقت ، وظیفه ی هنرمند  و یا شاعر و کلا انسان دلسوخته را کشف و یا ساختن حقیقت می داند. نه تلاش برای دست یابی به آزادی های شاعرانه و هنرمندانه برای خودنمایی در مقابل چشم های گاومیشان !


بهروز عبّاسی

2 بامداد دوّم فروردین 87

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 2:45  توسط بوف ِ خور  |