هنوز شرلوک هلمز برایم یک اسطوره ( استوره ؟! ) است. هرچند که سالهاست دیگر داستان هایش را نخوانده ام. امّا فکر کردن به تیز بینی، اخلاق گرایی و نحوه ی نگاهش به معمّاهایی که با هر ماجرا در مقابل چشم هایش ظاهر می شد، برایم هنوز هم جالب است.
شرلوک هلمز در نگاهم نمونه ی بارز یک انسان اسطوره ای ( استوره ای؟! ) است. چرا که اخلاقیاتی مثال زدنی دارد، تواضعی دل انگیز دارد و با تعقّل گرایی شدید، تیزبینی و تمام احساساتش به مسائل نگاه میکند و هنگامی که در حیطه ی مسائل مورد نظرش به دانش کافی رسید، بال پرنده های بینش و شهودش باز می شوند و به زیبایی برای حلّ معمّاها پرواز می کنند. ولی مهمترین چیز در مورد او ، این بود که عاشق حقیقت بود
امّا او هم احساس تنهایی می کند. این را رابطه ی احساسی اش با سازش بیان می کند.
شرلوک هلمز خطاب به واتسون پس از حلِّ معمای اشراف زاده ی مجرد:
«صندلی ات ر اجلو
بکش و ویلون مرا بده ،چون تنها مسأله ای که هنوز باید حل کنیم این است که
چطور این سر شب های غمبار پاییزی را به شکل دلپذیری به سر آوریم .»
امّا جنس تنهایی او وقتی که با واتسون صحبت می کند خودش را نشان می دهد ....
هولمز خطاب به واتسون:
«
دست بردار دوست من ! برای مردم ، برای قشر وسیعی از مردم که چشم تیزبین
ندارند و نمی توانند پارچه باف را از دندانش و حروف چین را از شست چپش
بشناسند ، نکات ظریف تر، تجزیه و تحلیل و استنتاج چه اهمیتی دارد؟ »
از اینکه بسیاری از اطرافیانش، این تیزبینی را نمی توانند درک کنند و چنین چیزی را به تمسخر می گیرند زجر می کشد. او از این ناراحت است که دیگران توانایی هایش را درک نمی کنند و برای همین احساس تنهایی می کند.
اخلاق گرایی و تواضع هلمز هم برایم جالب است. او هیچ گاه از توانایی اش به عنوان یک ابزار برای خودستایی استفاده نمی کرد. در هیچ کدام از ماجراهایش فخر فروشی به تیزبینی و تعقّلش نمی نمود.
او مثل دریا نبود که در مقابل چشم های گاومیش هم خودنمایی می کند. نمی خواست در مقابل مردمانی که نکات بارک تر و تجزیه و تحلیل برایشان اهمیتی نداشت خود نمایی کند. برای همین افتخار حلّ نود درصد پرونده هایش را به اسکاتلندیارد واگذار می نمود.او ترجیح می داد به دور از صدای تشویق دیگران، کنار ساحل قدم بزند و با ذرّه بینش به گوشت ماهی ها و صدف هایی که کنار ساحل افتاده بودند دقیق شود.
این خصوصیت او را واقعا ً می ستایم.
وقتی که به زندگی بسیاری از هنرمندان و دانشمندان جهانی و به خصوص ایرانی نگاه می کنم، می بینم که هلمز در مقابل آنها یک اسطوره ( استوره ؟! ) است.
بسیاری از هنرمندان و دانشمندان فقط برای شنیدن صدای تشویق دیگران کاری را انجام می دهند.بعید می دانم که عاشق حقیقت باشند. بسیاری از آنها ، به خودستایی دچار شده اند و در مقابل چشم گاومیشانی که از دریا فقط چند قطره آب را طلب می کنند با انجام دادن کارهای عجیب و غریب خودنمایی می کنند.
فکر نمی کنم که این هنرمندان و دانشمندان ، جویای حقیقت باشند، بلکه جویای هویت خودشان در چشم دیگران هستند. اگر به دنبال حقیقت بودند، شاید مانند هلمز، اسطوره ای ( استوره ای ؟! ) جاودان می شدند. همان طور که نیوتن شد. کسی که هویتش را در مقابل اقیانوس بی نهایت حقیقت پیدا کرد و با تواضعی مثال زدنی، خودش را به کودکی تشبیه کرد که از پیداکردن سنگریزه ها و صدف های زیبا ، در مقابل اقیانوس بی انتهای حقیقت خوشحال می شود.
همانگونه که گوته تبدیل به اسطوره ( استوره ؟! ) شد . کسی که در زندگی نامه ی خود نوشته اش، شعر و حقیقت ، وظیفه ی هنرمند و یا شاعر و کلا انسان دلسوخته را کشف و یا ساختن حقیقت می داند. نه تلاش برای دست یابی به آزادی های شاعرانه و هنرمندانه برای خودنمایی در مقابل چشم های گاومیشان !
بهروز عبّاسی
2 بامداد دوّم فروردین 87